|
به نام یگانه ماندگار جهان
وقتی پای پرواز به میان بیاید می توانی هم به آسمان فکر کنی هم به پریدن هم به ... - نمی دونم خیلی چیزا که توی ذهن همه شاعرا فراوونه - اما یکی از چیزایی که من بهش فکر می کنم اینه که پَرپَر شدن بهانه قشنگیه برای اینکه به کسی که به بال های تو می اندیشد فرصتی برای پرواز داده باشی و خودت تنها چشم باشی و سینه خیز و بر خاک افتاده تماشایش کنی . حالا فکر کن بدون بال آسمان شدن چقدر سخته ؟
مشتی پُر از ابر دارم ٬ بانو ! کبوتر نداری؟ بانو! پریدن گناه است ٬ فکری رهاتر نداری ؟! از دست ها رفته بودم از اتفاقت گریزان دارد تنت می شکوفد انکار باور نداری ! هق هق کبوتر بگریان اندام ابری ترت را از خواب پرواز و گیسو سهمی فراتر نداری باور کن این زخم ها را در حلقه ی گیسوانت مهتابِ گُل کرده گیسو ! پروای خنجر نداری با زخم هایی که دائم بر شانه ات تکیه می زد جز چارچوب تن ِ من تابوت دیگر نداری می آیی از چشمه های تن سوخته در نگاهت پَرپَر بزن ٬ پَرپَرم کن ٬ خنجر به پیکر نداری عق می زنی زخم ها را از پنجه ی گیسوانت خون می چکانی ٬ بچرخان ٬ سر در برابر نداری گفتی کمی آسمان باش تا من کبوتر بپاشم حالا فقط آسمانم ٬ بانو کبوتر نداری
این هم یکی از تکه پاره های ذهن یک شاعر :
در دست همه دامن آهم جز عشق در جاده ی هر که سر به راهم جز عشق جبریل حراء را به فریادی بست : «قُل اَشهَدُ اَنٌ لا اِلهَم جز عشق»
به نام یگانه ماندگار جهان وقتی می خواستم به سفر حج بروم به من گفتند اولین بار که چشمت به خانه خدا می افتد هر دعایی بکنی برآورده می شود و اما من .... بی هنگامه دعوت شده بودم بی آنکه نامی بنویسم و قرعه ای به فالم بیفتد اما راهی بودم بی آنکه بدانم چرا؟ و هی می پرسیدم و هی می پرسیدم و همیشه بی جواب می ماندم . رفته بودم بی آنکه بدانم چه دعایی بکنم و برای چه کسی ؟ توی راه همه ذهنم پر بود از این سوال اما هر باربی جواب تر از همیشه از مغزم بیرون می آمدم.به بیراهه می زدم ٬ به جاده خاکی اما مغزم دوباره مرا در خود می گرفت. رفته بودم و سرم را که بالا گرفتم و چشمم برای اولین بار به خانه خدا افتاد دعا کردم برای کسی که می شناسمش و نمی شناسمش ٬ برای کسی که بود و نبود ٬ برای کسی که نمی دانم چرا برایش دعا کردم و چرا چشمهایم خیس شده بود ؟ ... اصلا نمی دانم برای او دعا کردم یا خودم اما کسی بود که فرصت من بودن را از من گرفت و دعایم را در خودش پیچید و من تازه یاد گرفته بودم که چگونه باید دعاکرد بی آنکه سجاده ای بگسترانی و زمینی باشد که بگویی روی آن ایستاده ای و آسمانی که ادعا کنی که زیر سقف آنی . فرصت رقصیدن نداشتم فقط چرخیدم هفت بار و این هفت بار را هی تکرار کردم بدون آنکه دعا کنم اما زبانم چیز هایی را تکرار می کرد که هنوز نمی دانم چه هستند اما تکرارشان می کنم و گاهی سقف چشمانم چکه می کند از اینکه نمی فهمم و تکرار می کنم. این شعر همان سقف در حال چکه چشمانم است که می نویسمش برای کسی که دعایش کردم: یک روز برگ آخر تاریخ می شوی یا آخرین کبوتر تاریخ می شوی شبنم به فال چشم تو آیینه می شود تقویم تا رسیدنت آدینه می شود نارنج ها بهار تو را عطر می شوند پروانه ها حکایت هر سطر می شوند گلدسته ها به حرمتتان ایستاده است حتی خدا به حرمتتان ایستاده است فصل بهار خار و خس دست های توست تا ذوالفقار هم نفس دست های توست - بدجور بوی نور مرا مست می کند میعاد کوه طور مرا مست می کند چیزی شبیه عشق به گردن گرفته ام دیوانه تر هوای شکفتن گرفته ام باران ترین حکایت تاریخ می رسد مردی خلاف عادت تاریخ می رسد هی می چکید از بدنش آب و آینه مردی تمام پیرهنش آب و آینه شرقی ترین ترانه ی پرواز می شود یک پنجره به سوی خدا باز می شود از «ذلِکَ الکِتاب» ب ِ لا شَک تر آمدی پنهان ترین ضمیر خدا آخر آمدی ؟! باور کنید مرد اساطیر می رسد عاشق ترین کبوتر تقدیر می رسد انگار نبض چشمه تپیدن گرفته است یا بغض کوه حس ِ چکیدن گرفته است حالا شکوفه های تنت را بهار کن نذر غروب کوچه ی شب زنده دار کن در انتظار آمدنت جان گرفته اند این کوه و دره شکل خیابان گرفته اند- شاید صدای پای کسی را شنیده اند یا سایه ای که می رسد از دور دیده اند حال و هوای بغض حرم بیشتر شده تکرار ِ «می رسد» به سرم بیشتر شده نبض زمین برای شما سجده می کند ابلیس هم به پای شما سجده می کند مردی به میهمانی مهتاب می رسد با چشم های تازه تر از آب می رسد در ضربه های دست تو تنبور می شوم امشب به اعتبار شما نور می شوم ناخن به قلب خسته ی مان چنگ می زند پرچین به بال بسته ی مان سنگ می زند این بغض زخم خورده گلو گیر می شود فردا برای آمدنت .... ..... دیر می شود «اَمَن یُجیب» می شنوم از تمام شهر صوتی عجیب می شنوم ازتمام شهر فردا به یُمن آمدنت عید می شود وَالفَجر ِ چشم های تو خورشید می شود مجنون به مرز جامه دریدن رسیده است تکرار ِ «بال و پر » به پریدن رسیده است دست و ترنج و خون به تماشا بیاورید یوسف رسیده است ٬ زلیخا بیاورید امشب تمام واقعه یکدست می شود شهر از قنوت نافله ات مست می شود دیگر به پای بسته تلنگُر نمی زنند دیوار ها به پنجره آجر نمی زنند دردست کوچه تکه ای از ماه می دهید خورشید را به خانه ی تان راه می دهید دستی برای پیچکمان تکیه گاه ریخت در سفره ها به حرمتتان قُرص ماه ریخت باورکنید شهر خودش را ورق زده اسبی سپید بر شَرَیان شفق زده مردی رسید و صبح در آدینه سبز شد مردی رسید و قامت آیینه سبز شد
به نام یگانه ماندگار جهان می خواهم به روز شوم با کاری که زمزمه اش می کنم و به رقصم می آورد بی هیچ هنگامه ای از سنگ و آهو . پس کوچه های نیشابور را که گم می کنم می چرخم آنقدر که یادم بیاید نور بهانه طوافت بود و من هی چرخیده ام هی چرخیده ام تا انگور بنوشم . در چشم هایت شمس با تنبور می رقصد دف می زنی انگار نیشابور می رقصد می رقصد و می رقصد و می رقصد این آهو می چرخد و می چرخد و می چرخد و ... یا هو دارم طوافت می کنم این آخرین دور است داری نگاهم می کنی می نوشمت سر مست هفتاد صف آواره ی بوی تنت بودند هفتاد دف دنباله ی پیراهنت بودند خورشید از سمت خراسان تو می آید از لحظه ی بیضاءِ دستان تو می آید فریاد کن تا « بایزید» از خواب بر خیزد با نعره ی «هَل مِن مَزید » از خواب برخیزد از جذبه ی این دارها منصور می ریزد انگار تا انگور باشد نور می ریزد «عین القُضاة» از پنجه های عود می آید سر مست از پیمانه ی نابود می آید گفتند اینجا فصل آرام کبوتر هاست فولادی این پنجره دام کبوتر هاست تا دست افشاند به همراه کبوترها از بلخ تا مشهد غزل پاشید مولانا من آرزوی سهم امنی از حرم دارم دریایی از آتشفشان دور و برم دارم این صحن انگار آبروی دیگری دارد من را نسوزان عشق روی دیگری دارد آیینه در آیینه می رقصانیم ای مرد! بگذار تا این سفره رنگین تر شود با درد تا نامتان از التهاب و درد می کاهد آهو میان هر دعا صیاد می خواهد
به نام یگانه ماندگار جهان عشق اولین هنگامه ای است که در دل خداوند افتاد و حاصلش من و تو و ... شدیم که انسانمان نامید تا بتواند صدایمان کند و در نوسان آهنگ ناممان سر خوش باشد و بعد ما یاد گرفتیم که عشق را در کوچه و خیابان جا بگذاریم تا زمانی که تمام دنیا شبیه ما عاشق شدن را یاد گرفت و امروز جاده زیر پایمان درد می کشد و ما همواره بی در د تر از او بر او راه می رویم و فکر می کنیم که عشق را روزی در همین جاده و بیرون در خانه هایمان درست شبیه یک کودک سر راهی رها کرده ایم و امروز گاهی برایش دلتنگ می شویم و عکسی نداریم که در روزنامه ها چاپ کنیم و آگهی بزنیم که کودک درونمان گم شده است اطفا پیدایش کنید و مژدگانی دریافت کنید و بیچاره ما که پلیس را برای این می خواهیم که مراقب باشد فرزندانمان به سلامت از جاده عبور کنند بی آنکه بدانیم جاده عاشق تر از آن است که آدم بکشد و این دوباره ما هستیم که فرزندانمان را می کشیم درست شبیه کودک درونمان که به خیابان ها هدیه اش کردیم . این هم تکه ای ازقصاوت من و پاره ای از کودکم که سهم جاده شد: یکی رو پیرهن جاده گل بابونه کشید دو تا مرغ عشقو با یه کاسه شادونه کشید یکی و دو تا و سه تا و چاهار تا رو نوشت قلمش رسید به پنج و اونو وارونه کشید حالا جاده صاحب یک دل عاشق شده بود یه کمی بهونه گیر و بد و سِر تِق شده بود فکر گنجشکک روی سیم برق تو سرشه گاو پیشونی سفید بین خلایق شده بود اما گنجشکک شیطون و بلا بی خبره گاهی اینجا ٬ گاهی اونجا ٬ همش اینور اونوره حتی پایینو نگاه نمی کنه تا ببینه یکی چشماش تو مسیر پر و بالش می پره جاده دوست داشت جای اینکه پُر بابونه باشه یکی رو باغ تنش دونه ی گندم بپاشه شاید این پرنده یک روز هوس دونه کنه جاده حس کنه که گنجشک طلایی باهاشه جاده خواب بد که دیده نفسش بند اومده توی فالش غم وغصه جای لبخند اومده روی روشنایی قلب پُر از محبتش انگاری یه سایه قدّ ِ کوه الوند اومده توی خواب دیده یکی می رسه که جادوگره تا که از راه برسه گنجشک اونو می بره جاده هم برای اینکه اونو پیدا بکنه حالا یک عمره که آواره ی کوه و کمره فردا گنجشکای روی سیم برق دو تا شدن شایدم دو تایی شون تعبیر یک رویا شدن دوتایی پر زدن و دنبال هم راه افتادن فکر ساختن یه لونه روی شاخه ها شدن جاده هی دعا می کرد عمر سفر سر برسه یه روز از راه برسه گنجشکک از در برسه طفلکی آهی کشید و تو خودش زمزمه کرد : " چی میشه روزای خوش دوباره از سر برسه؟ "
به نام یگانه ماندگار جهان همیشه بارون به این معنا نیست که همه چی تر و تازه میشه گاهی وقتا بارون خونه خیلی ها رو خراب می کنه یا خیلی ها رو خونه خراب می کنه ٬ خیلی چیزا رو از بین می بره که خاطرات قشنگی بودند مثل اسمایی که رو خاک می نویسن یا گل هایی که با دو تا دست مشترک کاشته شدن و .... اما به هر کی میگی بارون اول به فکر تازگی و بوی خاک نم زده میفته . به این میگن مهره مار که نمیدونم خدا تو کدوم قطره بارون قایم می کنه اما اسم ظاهر این شعر بارونه نه حقیقت این شعر: در پلک های تو باران٬تاریخ خیس نگاهی گویی خزر آرمیده در فلس یک گوش ماهی تن پوشی از ناف آهو افتاده بر شانه ات تا عطر تنی مست در تو غوغا کند گاه گاهی عریان شو تا نام قشلاق بی گاه معنا بگیرد خورشید از نو بر آید بر پهنه ی زادگاهی تو مثل بادام تلخی ٬ تو مثل بادام شیرین اینگونه عمریست مانده پای دلم بر دو راهی گیسو به دف می زنی تا یک چله در تف بسوزد خاک ورم کرده از تاک بر سر در خانقاهی یاقوت یعنی تن تو ٬ جولان آتش بر آتش فصلی زخون سیاوش بر خاتم پادشاهی گرم توام چون کویری با قلب آتش گرفته آبستن یک گیاه دیوانه ام چند ماهی خورشید افتاده بر خاک ! دستی برآر و دعا کن تا ابر ها جان بگیرند ٬ باران ببارد الهی ! این هم چند لحظه کوچک شاعرانه که به شکل رباعی به زمین نازل شدند : خونی است دهان گل ٬ عجب نوروزی است درشهر حکایت کبوتر سوزی است بر داشته ای به یادگار از طوفان این زخم که بر پیرهنت گلدوزی است از شانه ی کوه بار را بردارید سنگینی آبشار را بردارید معشوقه ی پاییزم و همبستر زخم از حافظه ام بهار را بردارید گیسوی مرا به رقص شالی ببرید من را به ولایتی شمالی ببرید پابند کویر مانده یک عمر تنم آهوی مرا به باغ قالی ببرید گل در بم و زیر دامنت می رقصد با هلهله ی پیرهنت می رقصد یک تکه بهشت می شوی سر تا پا انگار بهار در تنت می رقصد شب می کشد از راه تو را بر درگاه سر مست شکفته ماه بر در ناگاه با بوسه نشان می کنمت تا باشد سر پنجه ی یک پلنگ زخمی بر ماه می گفت در این شکسته بالی چه کنم ؟ با حسرت پرواز خیالی چه کنم؟ حالا که قفس ها همگی باز شدند با یأ س پرنده های قالی چه کنم ؟
به نام یگانه ماندگار جهان تغییر شاید اولین اندیشه ایست که در فضای ذهن انسان به پرواز درآمد تا به ثبات برسد که خود تغییری است ثابت تا یکی بیاید وتکانش بدهد که تغییر کند . به هر حال آنچه باعث شد تا وبلاگ گل مریم را ایجاد کنم اندیشه تغییر بود تا غزل بیشتر تغییر کند و شاعر دچار تغییر شود و تغییر کنم و تغییر کنم تا غزل بگویم یا غزل بگویم و تغییر کنم . از تمام دوستانی که با نظراتشان به خانه تکانی ام کمک می کنند سپاسگزارم . برای کشورم ایران نگاهت لشگر چنگیز دارد بی گمان ، دختر ! نشابورم ببین ، فیروزه در فیروزه انگشتر بیا وپلک هایم را بگیر و دف بساز از آن برقصانم میان پنجه هایت ، عیش از این بهتر ؟! پلنگ زخمی ام مهتاب را درکوه گم کردم که پای پرسه ام را می کشم از قله بالاتر کسی پیچیده در من گیسوانش را که می پیچد تمام بودنم با دردی از جنس کسی دیگر چقدر این زخم می سوزد شبیه کوره ای از درد هنوز انگار پنهان است آتش زیر خاکستر در آغوشم بکش تا سبزها در من به پا خیزند چنان مرداب ها آبستن گلهای نیلوفر تنت چون فَروَهَر در خاطرات کهنه ام جاریست منم آن تخت جمشیدی که ویران کرده اسکندر هر غزل در حال و هوای خاص خودش متولد می شود درست شبیه ما انسان ها که هر کدام در صورت فلکی خودمان به دنیا می آییم تا آسمان جداگانه ای داشته باشیم . این روز ها مرهم کم است اما در هر مغازه بقالی تبلیغات فروش نوشدارو می بیینیم ، این همان چیزی است که به آن می گویند سهل و ممتنع . به تمام کسانی که به زخم هایشان احترام می گذارند بگذارید نام من را زخم ، بگذارید تازه تر باشم بگذارید تا سپیداری سخت دیوانه تبر باشم بی گمان مادرم درختی بود که من از سیب شیر نوشیدم تا پریزادی از عشیره درد ، آخرین تاک بارور باشم مادرم مانده زیر پیرهنم تا غزالی پرنده خو بشوم از خودم تا تو آسمان بکشم ، فکر یک جفت بال و پر باشم شاید این بار باورم بکنید منم آن تاول به پا مانده جاده آنقدر عاشقم شده بود که دعا کرد در به در باشم چادرم را درون کوزه بریز ارغوانی بیاورم بیرون «وحده لا اله الا هو » باید از هست بیخبر باشم در خوداحرام زخم می بندم ، هفت بندم اقامه می بندد خار در چشم و استخوان به گلو نذر کردم که خون جگر باشم درد هم اتفاق زیباییست ، فکر کردی غزال آبستن بارها در خود آرزو می کرد «کاش این درد بیشتر باشد » این هم یک درد دل کوچولو - البته به چشم بعضی ها - دیری نیست که بر پیشانیمان داغ انسان بودن کوبیده اند . شاید همین دیروز و یا همین چند لحظه پیش بود که قابیل دو باره بر جنازه هابیل پای کوبید . خدای من ! قابیل که شوتکان و M16 نمی شناخت . دختر همساییه مان می گفت : قفس با طرح پرنده دِمُدِه شده است . امسال نور را با طرح سلول انفرادی سر سفره هفت سین می گذارند .
|
About
سلام به دوستانی که لطف می کنن میان نظر میدن و دوستانی که میان و نگاه می کنن و نظر نمی دن و میرن . Archivesهفته اوّل آذر 1388هفته سوم آبان 1388 هفته اوّل آبان 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|